غزل شمارهٔ ۲۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او را
خامی که دل ندارد این غم نباشد او را
گفتی که: دل بدو ده، من جان همی فرستم
زیرا که با چنان رخ دل کم نباشد او را
عیسی مریم از تو گر بازگردد این دم
این مرده زنده کردن در دم نباشد او را
گویند ازو طلب دار آیین مهربانی
نه نه، طلب ندارم، دانم نباشد او را
از پیش هیچ خوبی هرگز وفا نجستم
زیرا وفا و خوبی با هم نباشد او را
از چشم من خجل شد ابر بهار صد پی
او گر چه بربگرید، این نم نباشد او را
این گریه کاوحدی کرد از درد دوری او
گر بعد ازین بمیرد ماتم نباشد او را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردناکی است که شاعر نسبت به جدایی و غم دارد. او به این نکته اشاره میکند که زخمهای عاطفی که به دل میرسند، درمانی ندارند و درد آنها فراموشنشدنی است. شاعر میگوید که عشق و زیباییهای ظاهری نمیتوانند جای خالی دل را پر کنند و حتی اگر فرد محبوبشان به زندگی بازگردد، بازسازی احساسات از دست رفته ممکن نیست. او به این نتیجه میرسد که وفا و خوبی همیشه در کنار هم نیستند و از محبتهای دیگران ناامید است. در نهایت، شاعر به شدت غمگین و مضطرب است و حتی بارش باران نمیتواند غم او را تسکین دهد.