غزل شمارهٔ ۲۱۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد
مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد
اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
ای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد
نظر زهره کند، خنجر مریخ زند
نور خورشید دهد، پرتو ماه اندازد
چشم آن ترک سپاهی به هزیمت ببرد
ناوک غمزه چو در قلب سپاه اندازد
گر گواهیش بیارم که: مرا زلف تو کشت
حسن او لرزه بر اندام گواه اندازد
تیر هجرم به جگر در زد و اندیشه نکرد
که دلم در پی او ناوک آه اندازد
اوحدی، دیده مدوز از رخ او، عیبی نیست
گر گدایی نظری بر رخ شاه اندازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت عشق و دلدادگی است. شاعر به تصویر کشیدن تاثیرات عمیق عشق و زیبایی میپردازد و بیان میکند که نگاه و زلف معشوق چقدر میتواند بر دل و جان آدمی تاثیر بگذارد. او به علاقه و دلدادگی خود اشاره میکند و به قدرت نگاه و زیبایی معشوق اشاره میکند که میتواند دل را در آتش محبت بسوزاند. همچنین شاعر به شکوه و آسیبهایی که از جدایی و دوری حاصل میشود نیز تیز توجه کرده و در نهایت بیان میکند که زیبایی معشوق، حتی گدایی را نیز به ستایش وادار میکند.