نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

دود از دلم برآمد، دادی بده دلم را

در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را

پایم به گل فروشد، تا چند سر کشیدن؟

دستی بزن برآور این پای در گلم را

دستم چو شد حمایل در گردن خیالت

پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را

بردند پیش قاضی از قتل من حکایت

او نیز داد رخصت، چون دید قاتلم را

جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم

گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را

وقتی که مرده باشم، گر مهر مینمایی

بر آستان خود نه تابوت و محملم را

تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی

یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را

عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ

دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را

از غل و بند مجنون دیگر سخن نگفتی

گر اوحدی بدیدی قید و سلاسلم را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عواطف عمیق و دردهای عاشقانه صحبت می‌کند. شاعر به احساسات درونی خود اشاره می‌کند و از مشکلات و دشواری‌هایی که در عشق تجربه می‌کند می‌گوید. با ابراز ناامیدی از وضعیت فعلی‌اش، درخواست می‌کند که کسی به یاری‌اش بیاید و مشکلاتش را حل کند. او همچنین اشاره می‌کند به اینکه عشقش تا عمق وجودش نفوذ کرده و حتی در شرایط سخت هم نتوانسته آن را فراموش کند. بی‌توجهی دیگران در مواجهه با حالت و عشقش او را آزار می‌دهد و در نهایت، تصویر عذابی که از عشق کشیده است، نشان از دیوانگی و تحمل درد دارد.