غزل شمارهٔ ۳۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او را
چراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟
اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شاید
که هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را
دلم لعل لبت بر دست، اگر پوشیده میداری
من اینک فاش میگویم! به نزدیک من آر او را
مجو آزار آن بیدل، که از سودای وصل تو
دلش پیوسته در بندست و جان در زیر بار او را
سر زلفت پریشانی بسی کرد، از به چنک آید
بده تا بی و بر بند و به دست من سپار او را
بحال اوحدی هرگز نکری التفات اکنون
چو میگویی، غلام ماست، یاری نیک دار او را
نگاهی کن درو یک بار و او را بنده خود خوان
گذاری کن برو یک روز و خاک خود شمار او را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و یاد محبوب است. شاعر با اشاره به اینکه هر کسی که یاد محبوبش را در دل دارد، هرگز نمیمیرد، به نور و روشنایی که محبوب به زندگی میآورد، اشاره میکند. او از محبوب درخواست میکند که با نزدیک شدن به او، محبتش را نشان دهد و از درد و رنج دوری بیدل میگوید که دلمشغول وصل محبوب است. شاعر به اشاره به زلفهای پریشان محبوب و تاثیر آن بر دل خود، از عشق و وابستگیاش سخن میگوید. در نهایت، از محبوب میخواهد تا نگاهی به او بیندازد و او را که بندهاش است، فراموش نکند.