نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

رنگین‌تر از رخ تو گل در چمن نباشد

چون عارض تو ماهی در انجمن نباشد

پوشیده هر کسی را پیراهنیست، لیکن

آب حیات کس را در پیرهن نباشد

فرهادوار بی‌تو جان می‌کنم، نگارا

فرهاد نیست عیبی،گر کوهکن نباشد

چون وقت بوسه دادن گویی که: بی‌دهانم

دشنام نیز دادن بر بی‌دهن نباشد

زر خواستی و جان هم، زر کمترست، لیکن

در جان که می‌فرستم باری سخن نباشد

چون وصل جویم از تو، گویی: نبینی، آری

دیدار خوب رویان بی لا و لن نباشد

چون استوار باشم در عهد و وعدهٔ تو؟

کین بی‌خلاف نبود و آن بی‌شکن نباشد

امشب چو پیش دیده خون ریختی دلم را

گر زانکه باز گوید فردا، ز من نباشد

جانا، کجا نشیند بی‌صحبت تو یک دم؟

روزی که اوحدی را تشویش تن نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و عشق پرداخته است. شاعر می‌گوید که رنگینی و زیبایی رخ محبوبش از گل‌ها در چمن نیز بیشتر است. او با اشاره به «آب حیات» بر این نکته تأکید می‌کند که هیچ کس به‌اندازه محبوبش ارزشمند نیست. شاعر در درد عشق خود می‌سوزد و احساس می‌کند که بدون محبوب حس بی‌هویتی دارد. او در آهنگ زندگی‌اش نمی‌تواند بی‌حضور عشقش زنده بماند و می‌گوید که حتی اگر بخواهد از او جدا شود، نمی‌تواند. در نهایت، شاعر به احساس تنهایی و اضطراب خود در غیاب محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که در هیچ‌یک از این حالات، نمی‌تواند بدون صحبت و دیدار محبوبش تحمل کند.