غزل شمارهٔ ۲۵۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلات فع فاعلات فع
گل ز روی او شرمسار شد
دل چو موی او بیقرار شد
ماه بر زمینش نهاده رخ
چون بر اسب خوبی سوار شد
وانکه دید روی نگار من
ز اشک دیده رویش نگار شد
سر به خاک پایش در افکنم
چون که دست عقلم ز کار شد
می که نوشیدم، آتشی بر زد
غم که پوشیدم، آشکار شد
همرهان من، گو: سفر کنید
کاوحدی به دامی شکار شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود میگوید. زیبایی معشوق باعث شرم گل و بیقراری دل شاعر شده است. صورت معشوق مانند ماهی است که بر زمین نشسته و شاعر به شدت به او عشق میورزد. همچنین، اشکهای شاعر نشانهای از درد و عشق اوست. او از عمق عشقش به معشوق، سر به خاک میساید و نسبت به فکر و عقل خود ناامید شده است. همچنین، شاعر از وضعیت غمانگیز خود صحبت میکند که با نوشیدن می بیشتر نمایان شده است. در انتها، شاعر به دوستانش سفارش میکند که به سفر بروند و از عشقش که در دام گرفتار شده است، بگویند.