نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

سر عشق از خرد برون باشد

عشق را پیشرو جنون باشد

چند گویی که: عشق بدبختیست؟

پس تو پنداشتی که چون باشد؟

گر تو بر خوان عشق خواهی بود

خورشت خاک و باده خون باشد

رقت چشم آرزومندان

اثر حرقت درون باشد

به نصیحت قرار کی گیرد؟

دل ، که از عشق بی‌سکون باشد

کی به شاخ غمش رسد دستی؟

که نه در زیر این ستون باشد

اوحدی، گر تو صد زبان داری

عاشق بی‌درم زبون باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ ماهیت عشق و تاثیرات آن بر انسان‌هاست. شاعر می‌گوید عشق از عقل فراتر می‌رود و به جنون نزدیک است. او به این نکته اشاره می‌کند که اگر کسی بخواهد عاشق باشد، باید با درد و رنج عشق کنار بیاید. عشق، دل را بی‌قرار و در حال جستجو می‌کند و هیچ نصیحتی نمی‌تواند به آن آرامش بخشد. عشق واقعی نیازمند تلاش و صبر است و کسی که در زیر بار دشواری‌های عشق نباشد، به موفقیت نمی‌رسد. شاعر در نهایت بیان می‌کند که حتی اگر عاشق زبان‌های زیادی داشته باشد، بدون عشق حقیقی احساس بی‌زبان بودن می‌کند.