غزل شمارهٔ ۲۴۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
بیروی تو جان در تن بیمار همی باشد
دل شیفته میگردد، تن زار همی باشد
خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت
روزی که نمیبیند بیمار همی باشد
در کار سر زلفت یک لحظه که میپیچم
دست و دل من سالی از کار همی باشد
اول بتو دادم دل آسان و ندانستم
کین کار به آخر در، دشوار همی باشد
از عشق حذر کردن سودی نکند، زیرا
کاری که بخواهد شد، ناچار همی باشد
اندک نشمارم من سودای تو گر اندک
چندی چو فراهم شد بسیار همی باشد
چون اوحدی از دیده خوابم نبرد کلی
گر فتنه چشم تو بیدار همی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و دلتنگی سراینده برای معشوق است. شاعر از حالتی بیمارگونه سخن میگوید که بدون دیدار معشوق، جانش در تنش نمیگنجد. دل او به رو>ی معشوق وابسته شده و هر لحظه دوری از او برایش دشوار است. شاعر به یادآوری میآورد که وقتی دلش را به معشوق داد، اطلاعی از مشکلات آینده نداشت. او تأکید میکند که فرار از عشق هیچ فایدهای ندارد و عشق اگر بخواهد به وقوع بپیوندد، اجتنابناپذیر است. به رغم اینکه ممکن است این عشق در ابتدا کوچک به نظر برسد، در واقع با گذشت زمان به شدتی بزرگ تبدیل میشود. در نهایت، او تأکید میکند که حتی در خواب هم نمیتواند از فکر معشوق دور باشد و چشمان زیبا و فریبنده او او را بیدار نگه میدارد.