غزل شمارهٔ ۲۸۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماند
همه غم رفت و به غیر از غم آن یار نماند
گر چه در پای دلم خار جفا بود، دگر
گل به دست آمد و در پای دلم خار نماند
آن گروهی که به آزار دلم کوشیدند
چون برفتند دگر هیچ دلازار نماند
دشمن از غصهٔ من علت بیماری داشت
دوستان مژده، که آن ناخوش بیمار نماند
چشم من بر سر خاک درش از شوق امشب
سیل خونین صفتی ریخت، که دیوار نماند
ناله میکردم و گفت: اوحدی، این روزی دو
قصه بسیار نگوییم، که بسیار نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساساتی چون تنهایی و درد عشق سخن میگوید. او اشاره میکند که خانهاش خالی شده و غمهایش به جز غم معشوق دیگری باقی نمانده است. او از سختیها و رنجهایی که تحمل کرده، در نهایت به آرامشی دست یافته و احساس میکند که دشمنانش دیگر نمیتوانند به او آزار برسانند. در این بین، دوستیها و محبتهای واقعی را نیز یادآور میشود. شاعر با اشاره به اشکها و نالههای خود، به عدم دوام و ماندگاری در زندگی و احساسات اشاره میکند. در نهایت، اشاره به اینکه زندگی پر از داستانها و تجربیات است، میکند و میگوید که از بیان آنها پرهیز کنیم چون زمان محدودی داریم.