غزل شمارهٔ ۲۹۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوشم از کوی مغان دست به دست آوردند
از خرابات سوی صومعه مست آوردند
هیچ میخواره ندارد طمع حور و بهشت
این بشارت به من باده پرست آوردند
ساقیانش، ز می عشق چو گردیدم مست
به می دیگرم از نیست به هست آوردند
زلف و خال و خط خوبان همه رنجست، آنها
از کجا این همه تشویش به دست آوردند؟
این شگرفان که نگنجند در آفاق از حسن
در چنین سینهٔ تنگ از چه نشست آوردند؟
قلب سالوس و ریا را نشکستند درست
مگر این قوم که در زلف شکست آوردند
اوحدی را چو ازین دایره دیدند برون
زود در حلقهٔ آن زلف چو شست آوردند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف تجربهای از سرمستی و عشق میپردازد. او از کوی مغان، جایی که نوشیدنیهای روحبخش و شوقآور وجود دارد، به بادهنوشی و شعف میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچ میخواری طمع به بهشت و حور ندارد و این به نوعی تأکید بر عشق و مستی است. همچنین به زیباییهای ظاهری افراد اشاره میکند که تنها رنج به همراه دارند و به نوعی از آنها انتقاد میکند. او به تلخی و دشواریهای زندگی و روابط اشاره دارد و در نهایت، از خروج از دایره معمولی زندگی و ورود به دنیای عشق و زیبایی صحبت میکند. به طور کلی، این شعر به جستجوی عشق و زیبایی در دنیای پر از رنج و سختی اشاره دارد.