غزل شمارهٔ ۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)
گر تو طالب عشقی، غم دمادم است اینجا
ور نشانه میپرسی، رشته سر گم است اینجا
چون درین مقام آیی گوش کن که در راهت
ز آب چشم مظلومان، چاه زمزم است اینجا
چیست جرم ما، گویی کز حریف ناهمتا
هر کجا که بنشینی، گو که کژدم است اینجا
جو فروشْ مفتی را از نماز و از روزه
رنگ چهرهای گاهی، بهر گندم است اینجا
گر حریف مایی تو، ما و کنج میخانه
ور ز عشق میپرسی، عشق در خم است اینجا
چون که بنده فرمانی، پیش حاکم مطلق
سربنه، که هر ساعت صد تحکم است اینجا
همچو دیو بگریزی، چون زمردت پرسم
گر تو مردمی، بالله، خود چه مردم است اینجا
هم بسوزدت روزی، گرچه نیک خامی تو
کین تنور چون پر شد سنگ هیزم است اینجا
اوحدی، تو را از چه نان نمیفروشد کس؟
گر نه نام بوبکری، با تو در غم است اینجا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به راز و درد عشق و غمانگیزی آن اشاره میکند. او میگوید که اگر کسی عاشق است و در جستجوی عشق، صبر و تحمل غم را باید بداند. در این مکان، جایی پر از مصیبت و آلام مظلومان وجود دارد. شاعر به قوانین و رفتارهای نادرست مردم، به خصوص در مورد دین و ریاکاری اشاره میکند و نگرانی از ناپاکیها را بیان میکند. همچنین، او به عشق و میل به میخانهها و بیخبری مردم از حقیقت اشاره میکند و این که آگاهی از واقعیت در زندگی چقدر دشوار است. در نهایت، شاعر به مشکلات و موانع اجتماعی اشاره میکند و به دوروییهایی که در جامعه وجود دارد، انتقاد میکند.