غزل شمارهٔ ۳۰۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگار من به یکی لحظه صد بهانه کند
وگر به جان طلبم بوسهای رهانه کند
به سنگ خویش بریزد ز طره عنبر و مشک
هر آنگهی که سر زلف را به شانه کند
ز چشم من پس ازین گر چنین رود سیلاب
درین دیار کسی را مهل که خانه کند
به وقت مرگ وصیت کنم رفیقی را
که گور من هم از آن خاک آستانه کند
به زلف او دلم از بهر خال شد بسته
که مرغ میل به دام از برای دانه کند
زمانه مایهٔ بیداد بود و طرهٔ او
بدان رسید که بیداد بر زمانه کند
به شیوه گوشهٔ چشمش چو ناوک اندازد
ز گوشهٔ جگر اوحدی نشانه کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و زیبایی محبوبش میپردازد. او میگوید که محبوبش در یک لحظه میتواند بهانههای فراوانی برای خود بسازد و حتی اگر بخواهد میتواند با یک بوسه، عشق او را به راحتی از دست بدهد. شاعر از زیباییهای محبوب صحبت میکند و میگوید که طره موهای او مانند مشک و عنبر است. او همچنین به احساسات شدید خود نسبت به محبوب اشاره میکند و به وصیتش در زمان مرگ اشاره میکند که بخواهد قبرش در کنار خاک آستانه محبوبش باشد. شاعر به زندگی پرخطر و دشوار اشاره میکند و میگوید که دلش به زلف محبوب بسته است و به او از روی اشتیاق نگاه میکند. در آخر به قدرت و زیبایی اشکال و حرکات محبوبش اشاره میکند که بر دلش تأثیر میگذارد. این شعر عواطف عمیق و زیباییهای عشق را به تصویر میکشد.