نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کند

اول قدم ز روی وفا جان فدی کند

دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطف

گر جان کنند در سر کارش کری کند

زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، تو

بستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند

بستم دکان مشغله را در به روی خلق

تا عشق او در آید و بیع و شری کند

از آستان نمی‌گذرم تا جفای او

خاکم وظیفه سازد و خونم جری کند

بر کشتگان تیغ غم او کفن مپوش

کان به شهید عشق که از خون ردی کند

مجنون که شب رود بر لیلی، شگفت نیست

روز از تحملی ز سگان حمی کند

باد هواست، چار حد آن خراب کن

هر خانه را که جز هوس او بنی کند

ای اوحدی، ز هر چه کنی کار عشق به

آیا کسی که عشق ندارد چه می‌کند؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و وفاداری به معشوق سخن می‌گوید. شاعر از عشق خود به کسی صحبت می‌کند که برای عشقش جانش را فدای او می‌کند و در برابر بی‌وفایی‌های معشوق نیز ایستادگی می‌کند. وی با اشاره به درد و رنجی که از دشمنان می‌کشد، تأکید می‌کند که یاد عشق او، شفا بخش دردهایش است. شاعر از تمرکز بر عشق و کنار گذاشتن مشغله‌های روزمره سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که حتی در برابر جفا و بی‌محبتی، حاضر به ترک معشوق نیست. او همچنین به عاشقانی مانند مجنون اشاره می‌کند که تحمل مشکلات را برای عشق می‌پذیرند و در نهایت سوال می‌کند که آیا کسی که عشق ندارد، چه تجربه‌ای می‌تواند داشته باشد؟