غزل شمارهٔ ۳۱۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دلدار دل ببرد و زما پرده میکند
ما را ز هجر خویشتن آزرده میکند
دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست
شاهست و حکم بر خدم و برده میکند
ما را ز هجر خویش بده گونه مرده کرد
اکنون عتاب و عربده ده مرده میکند
یکتایی دلم ز جفا هر دمی دو تا
آن طرهٔ دراز دو تا کرده میکند
طفلان دیدگان مرا دایهٔ غمش
از خون دل برای چه پرورده میکند؟
چشمش ز پیش زلف سیه دل نمیرود
وین نازنیست خود که پس پرده میکند
گلگون اشک دیده ز درد فراق او
بر روی اوحدی گذر آزرده میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد جدایی است. شاعر از دل بریده و رنج ناشی از هجران سخن میگوید و میگوید که محبتی که از او سلب شده، با وجود دردناک بودن، طبیعی است چون معشوق در جایگاه قدرت قرار دارد. شاعر احساس میکند که خود را در غم و عذاب عاطفی غرق کرده و به نوعی از تنهایی رنج میبرد. او همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و میگوید چشمانش همیشه به یاد اوست و این عشق سبب میشود که دیگر نتواند از درد فراق رهایی یابد. نهایتاً، شاعر با ابراز اشک و درد در دل، به عشق خود که به او آسیب رسانده، اشاره میکند.