نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند

ز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند

به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته

به پند عقلم ازین کار منع نتوانند

ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطان

در آن ولایت باقی گدای سلطانند

مکونات جهان را تو قطرها پندار

که آب خویش به دریای عشق می‌رانند

مجاهدان طلب را چو کاروان سلوک

به کوی عشق درآید، شتر بخوابانند

اگر نه سلسله جنبانشان بود شوقی

ستارگان سپهر از روش فرو مانند

خبر ز عشق ندارد وجود مدعیان

همیشه در پی انکار اوحدی زانند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از تجربه عشق و توبه صحبت می‌کند. او می‌گوید که برخی او را توبه‌کار می‌دانند، اما او به عشق توبه کرده است. دل و عشق او به یک معشوق خاص تعلق دارد و در این ولایت، او تنها گدای آن معشوق است. جهان را به قطره‌هایی تشبیه می‌کند که در دریای عشق می‌ریزند. مجاهدان عشق در مسیر سلوک خود، به کوی عشق می‌روند و اگر شوقی وجود نداشت، هیچ ستاره‌ای در آسمان نمی‌درخشید. در نهایت، او بیان می‌کند که مدعیان از عشق بی‌خبرند و عموماً در پی انکار حقیقت عشق هستند.