نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در بند غم عشق تو بسیار کسانند

تنها نه منم خود، که درین غصه بسانند

در خاک به امید تو خلقیست نشسته

یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند؟

عشاق تو در پیش گرفتند بیابان

کان طایفه ده را پس ازین هیچ کسانند

کو محرم رازی؟ که اسیران محبت

حالی بنویسند و سلامی برسانند

با محتسب شهر بگویید که: امشب

دستار نگه‌دار، که بیرون عسسانند

ای دانهٔ در، عشق تو دریاست ولیکن

افسوس ! که نزدیک کنار تو خسانند

شاید که ز مصرت به هوس مرد بیاید

خود مردم این شهر مگر بی‌هوسانند

با جور رقیبان ز لبت کام که یابد؟

من ترک بگفتم که عسل را مگسانند

ای اوحدی، از لاشهٔ لنگ تو چه خیزد؟

کندر طلب او همه تازی فرسانند

افسوس! که در پای تو این تندسواران

بسیار دویدند و همان باز پسانند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و اندوه عشق معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که نه تنها او، بلکه بسیاری دیگر نیز در این غم شریک هستند. او از افرادی می‌گوید که در انتظار دیدار معشوق در خاک نشسته‌اند و از او می‌خواهد که بیرون بیاید و حالشان را ببیند. شاعر به عشاق اشاره می‌کند که در بیابان‌ها در جست‌وجوی او هستند و از محرم راز می‌خواهد که حال اسیران عشق را به معشوق برساند. شاعر به محتسب شهر می‌گوید که مراقب باشد تا عشاق را از عشق معشوق دور نکند و اشاره می‌کند که اگرچه عشق او به مانند دریاست، اما به او نزدیک نیستند. او امید دارد که کسی با هوس به سوی معشوق بیاید و تائید می‌کند که با وجود رقبا، کسی حظی از لب معشوق نخواهد برد. در پایان، شاعر از زحمات عاشقان یاد می‌کند که در پی عشق او دویده‌اند اما در نهایت، به نتیجه‌ای نرسیده‌اند.