نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را که گفت که من بی‌تو می‌توانم بود

که مرگ بادا گر بی‌تو زنده دانم بود

اگر به پیش کسی جز تو بسته‌ام کمری

گواه باش که: زنار در میانم بود

درون خویش بپرداختم ز هر نقشی

مگر وفای تو کندر میان جانم بود

هزار بار مرا سوختی و دم نزدم

که مهر در جگر و مهر بر زبانم بود

سکونت از من دل خسته در جدایی خود

طلب مدار، که ساکن نمی‌توانم بود

بگفت راز دل اوحدی به مرد و به زن

سرشک دیده، که در عشق ترجمانم بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی در مورد عشق و وابستگی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که نمی‌تواند بدون معشوق زنده بماند و هرچقدر هم که ادعا کند بی‌نیاز از اوست، در حقیقت، وجودش وابسته به اوست. او به صورت نمادین اشاره می‌کند که اگر به شخص دیگری نیز علاقه‌مند باشد، این علاقه واقعی نیست و فقط با عشق به معشوق واقعی‌اش خود را کامل می‌بیند. همچنین، شاعر از درد و سوختگی‌های ناشی از عشق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که در جدایی از معشوق، احساس سکون و آرامش نخواهد داشت. در نهایت، او با بیان راز دلش عشق و وابستگی عمیقش را به تصویر می‌کشد.