غزل شمارهٔ ۳۳۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روز هجران آن نگار این بود
منتهای وصال یار این بود
روی او لالهٔ بهارم بود
عمر آن لالهٔ بهار این بود
هست از اندیشه در کنارم خون
بحر اندیشه را کنار این بود
کرده بودم ز وصل جامی نوش
میآن جام را خمار این بود
جان سفر کرد و بر قرار خودی
ای دل بیوفا، قرار این بود؟
بار غم بر دلم همی بینی
آخر، ای چشم اشکبار، این بود؟
منم، ای چرخ، زینهاری تو
آن همه عهد و زینهار این بود؟
اختیاری دگر نشاید کرد
چرخ را چون که اختیار این بود
خار و گل با همند، میدیدم
گل ز دستم برفت و خار این بود
مرگ ازین دیدها نهان آید
پیش من مرگ آشکار این بود
دل ما از فراق میترسید
چون بدیدیم، ختم کار این بود
اوحدی، بر تو گر جفایی رفت
چه کنی؟ حکم کردگار این بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات خود درباره هجران و فراق از محبوب میپردازد. او از زیباییهای محبوبش سخن میگوید و مینویسد که زندگیاش به خاطر او زیبا و شیرین بوده است. دلش پر از غم و اشک است و احساس میکند که هیچ کنترلی بر سرنوشتش ندارد. شاعر میگوید که در زندگی ممکن است زیبایی و سختی بهطور همزمان وجود داشته باشد و گاه مرگ بهصورت ناگهانی و نزدیک جلوه میکند. در نهایت، او به تقدیر و حکم خداوند در زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که در برابر جفاهای دیگران، نمیتواند کاری انجام دهد.