غزل شمارهٔ ۳۴۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
عشق همان به که به زاری بود
عزت عشق از در خواری بود
دست بگیرد دل درویش را
دوست که در مهد و عماری بود
هم نکند صید چنان آهویی
گر سگ ما شیر شکاری بود
از گل و باغش نبود چارهای
دیده که چون ابر بهاری بود
یار مرا میکشد از عشق خود
کشتن عشاق چه یاری بود؟
روز که بیوصل بر آید ز کوه
در نظر من شب تاری بود
هم بکند چارهٔ او اوحدی
چون شب رندی و سواری بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان مفهوم عشق میپردازد و میگوید که عشق واقعی با زاری و رنج همراه است. او به عزت عشق اشاره میکند که از خواری ناشی میشود. عشق حقیقی انسان را به دوستان متصل میکند و نمیتواند به راحتی در دام شکارچیان بیفتد. شاعر به زیبایی طبیعت و احساسات عاشقانه اشاره میکند و از درد دوری از معشوق میگوید که احساس او را مانند شب تاریک میکند. در پایان، اشارهای به چارهجویی دارد که در حالت رندی و عاشقپیشگی به وجود میآید.