نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود

شکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود

گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوست

لا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود

بارها از بند او آزاد کردم خویش را

باز دل در بند زلف تابدارش میشود

بیدلی را عیب کردم در غم او، عقل گفت:

چون کند مسکین؟ که از دست اختیارش میشود

طالب گل مدعی باشد که رخ درهم کشد

ورنه وقت چیدن اندر دیده خارش میشود

عاشق بیچاره راز خویش میپوشد، ولی

راز دل پیدا ز چشم اشکبارش میشود

اوحدی آشفته شد تا آن نگار از دست رفت

رخ به خون دل ز بهر آن نگارش میشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به زیبایی و魅بت محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که چشمان او به عنوان فتنه‌ای دل‌فریب عمل می‌کنند. محبوب با لبان شکرین و زیبایی‌هایش دل‌ها را به تسخیر درمی‌آورد. او همچنین به این موضوع اشاره می‌کند که زیبایی محبوب مانند گنجی گران‌بهاست که دل‌ها را در زلف‌هایش به بند می‌کشد. شاعر از احساسات درونی عاشقانه‌اش می‌گوید و بر درد و رنج عشق تأکید می‌کند. در پایان، از آشفتگی و بی‌قراری خود در فقدان محبوب می‌نالد و اشاره می‌کند که عشقش را نمی‌تواند پنهان کند.