غزل شمارهٔ ۳۶۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
مرا گر ز وصل تو رنگی برآید
رها کن، که نامم به ننگی برآید
عجب دان که از کارگاه ملاحت
جهان را به ینگ تو ینگی برآید
بسی قرن باید که از باغ خوبی
نهالی چنین شوخ شنگی برآید
چنان شکری، کز دهان تو خیزد
مپندار کز هیچ تنگی برآید
از آن زلف مشکین اگر دام سازی
ز هر حلقهای پالهنگی برآید
به امید صلح و کنار تو خواهم
که هر شب مرا با تو جنگی برآید
ز چنگ غمت هر دمی نالهٔ من
به زاری چو آواز چنگی برآید
کمان جفا میکشی سخت و ترسم
گریزان شوی چون خدنگی برآید
بدو نام قربان من کرده باشی
گر از کیش جورت ترنگی برآید
سراسیمه، گفتی: ندانم چرایی؟
بدانی، چو پایت به سنگی برآید
صبوری کند اوحدی، کین تمنا
از آن نیست کو بیدرنگی برآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و عواطف انسانی میپردازد. شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق صحبت میکند و میگوید که اگر از وصال معشوق رنگی برآید، نباید او را رها کرده و به ننگی دچار شود. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که چنین زیباییها در جهان نادر هستند. او همچنین به bittersweet nature of love اشاره دارد، به طوری که آرزوی صلح و آرامش را دارد اما هر شب با جنگ و جدال درونیش مواجه است. شاعر از نالهها و غمهای ناشی از جفا و دوری میگوید و در نهایت بیان میکند که صبور خواهد بود، زیرا تمایل و آرزوهایش به عشق او نیاز دارد.