غزل شمارهٔ ۳۶۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آید
به سرش سایهٔ اقبال و ظفر باز آید
کور اگر خاک سر کوی تو در دیده کشد
هیچ شک نیست که نورش به بصر باز آید
کافر، از بهر چنین بت که تویی؛ نیست عجب
کز پرستیدن خورشید و قمر باز آید
هر که دیدار ترا دید و سفر کرد از شهر
هیچ سودش نکند تا ز سفر باز آید
آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویت
شرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید
عاشقی را که برانند ز پیشت به قفا
راستی بیقدمست ار نه به سر باز آید
نه هوای لب و چشم تو مرا صید تو کرد
طفل باشد که به بادام و شکر باز آید
بیدلی را که ز پیوند رخت منع کنند
در چه بندد دل خویش؟ از تو اگر باز آید
زین جهان اوحدی ار رخت بقا دربندد
زان جهانش، چو بپرسی تو خبر، باز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذبهی خاص فردی میپردازد که به مثابهی یک پریزاده از در وارد میشود. شاعر بیان میکند که هر کس که به دیدار این فرد بیفتد، تحت تأثیر اقبال و خوشبختی قرار میگیرد. او همچنین اشاره میکند که محبان و عاشقان، حتی اگر از این فرد دور شوند، نمیتوانند از عشق و دلتنگی خود فراموش کنند. پرتو نور این چهره زیبا حتی برای آفتاب نیز شرمآور است که در کوی دیگر بگریزد. در نهایت، شاعر به بیان ناامیدی عاشقانی میپردازد که از وصال محبوب خود محروم شدهاند و زندگیشان بیمعنا میشود. در واقع، این شعر به تمایلات عاشقانه و قدرت جذبهی عشق میپردازد و نشان میدهد که عشق میتواند روح انسان را تحت تأثیر قرار دهد و بر زندگی او سایه افکند.