نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۷ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل سرمست من آن نیست که با هوش آید

مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید

رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد

عجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید

بجز آن کایم و در پای غلامان افتم

چه غلامی ز من بی‌تن و بی‌توش آید؟

شربت قند رها کن، که از آن ساعد و دست

اگرم زهر دهی بر دل من نوش آید

مگرم داعیهٔ لطف تو بگشاید چشم

ورنه از من چه سکون و ادب و هوش آید؟

حسن پنهان تو بر خاطر من سهل کند

هر چه از جور رقیبان جفا کوش آید

بر نیازست و دعا دست جهانی زن و مرد

تا کرا گوهر آن گنج در آغوش آید؟

بیم آنست که: از فکرت و اندیشهٔ تو

همه تحصیل که کردیم فراموش آید

بید با قامت رعنای چنان شرط آنست

که به سر پیش تو، ای سرو قباپوش، آید

عجب از طالع خود دارم و دوران فلک

کان چنان صید به دام من مدهوش آید

اوحدی وقت سخن گر چه گهر بارد و در

پیش لعل لب گویای تو خاموش آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و احساسات عمیق شاعر است. شاعر می‌گوید دلش بدون شنیدن صدای محبوبش خوشحال نمی‌شود و آتش عشق درونش را تنها با حضور او می‌تواند خاموش کند. او از عشقش به محبوب می‌گوید و این‌که برایش مهم نیست که دیگران درباره‌اش چه می‌گویند، بلکه تنها زیبایی و محبت محبوب برایش اهمیت دارد. همچنین او به نوعی به وضعیت خود و تضادهای عشق اشاره می‌کند و از قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی‌اش می‌گوید. در نهایت ابراز نگرانی می‌کند مبادا افکار معشوقش باعث شود تمام دستاوردهایش را فراموش کند.