غزل شمارهٔ ۳۶۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا کجا سر زلفت به زیر چنگ آید؟
که خاک پای ترا از سپهر ننگ آید
بکن ز جور و جفا هر چه ممکنست امروز
که هر چه صورت زیبا کند بینگ آید
به زور بازوی مردی برون نشاید برد
بر آستان تو دستی که زیر سنگ آید
اگر چه شد ز روانی چو آب گفتهٔ ما
ز وصف قد تو چون بگذریم تنگ آید
چو میل سوی تو کردم به دوستی، دل گفت:
مکن، که جامهٔ این کار بر تو ننگ آید
ز رنگ ناخنت، ای ماه چهره،مینالم
به نالهای، که چنان نالها ز چنگ آید
به صبغ مهر تو چون اوحدی دگر باره
در افکنیم شبی خرقه تا چه رنگ آید؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی پرداخته و شاعر در آن از احساسات و چالشهایی که در عشق تجربه میکند، صحبت میکند. او به زیبایی معشوق اشاره کرده و به ناتوانی خود در برابر جذابیت او اعتراف میکند. شاعر از درد و رنجی که به خاطر محبت و احترام به معشوق متحمل میشود میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عشق و زیبایی او چنان قدرتمند است که حتی سختیهای زندگی را تحت تأثیر قرار میدهد. او در نهایت به درخواستی میرسد که اگرچه عشق دشواریهایی دارد، اما زیبایی و محبت معشوق ارزش همهچیز را دارد.