نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیک میخواهی که: از خود دورم اندازی دگر

و آن دل سنگین ز مهر من بپردازی دگر

آتشی در من زدی از هجر و میگویی: مسوز

با من مسکین سر گردان نمیسازی دگر

دل ز من بردی و گویی: با تو بازی میکنم

راست میپرسی؟ به خون من همی بازی دگر

پرده‌ای انداختی بر روی و سیلی در گذار

تا مرا در آتش اندوه نگدازی دگر

زان همی ترسم که: چون فارغ شوی از قتل من

روی را رنگین کنی و زلف بترازی دگر

بسته‌ای بر دیگرانم باز و می‌دانم که چیست؟

ایمنم کردی که پنهان بر سرم تازی دگر

سختم از حضرت جدا کردی و از درگاه دور

آه! اگر بر حال من چشمی بیندازی دگر

مفلس و بیمایه مگذارم چنین، گر هیچ وقت

تازه خواهی کرد با من عهد انبازی دگر

اوحدی را خون همی ریزی، که دورش میکنی

صوفی کافر نخواهی کشتن، ای غازی، دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد فراق و جدایی صحبت می‌کند و حسرت می‌خورد که معشوقش او را از خود دور کرده است. او از آتش عشق و غم ناشی از هجر و سوختن در آن می‌گوید، در حالی که معشوق بی‌توجهی می‌کند. شاعر احساس می‌کند که معشوق همچون بازیچه‌ای با او رفتار می‌کند و بر دردهایش افزوده می‌شود. او از ترس این که معشوق وقتی از او فارغ شود، به راحتی او را ترک کند و به زندگی جدیدی ادامه دهد، غمگین است. همچنین احساس می‌کند که از درگاه معشوق دور شده و هیچ کس در حال او نمی‌نگرد. در پایان، شاعر با لحنی ناامیدانه درخواست می‌کند که او را در این وضعیت رها نکند و از معشوق می‌خواهد که به عهد و پیمانشان وفادار بماند.