غزل شمارهٔ ۳۹۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟
یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟
رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر
قلاب چندین دل ترا هم باز گرداند مگر
روز وداع آن اشک خون کز دیدها پالوده شد
گفتم که: در وی کاروان رفتار نتواند مگر
چشمت ز بهر دیگران چون کرد یاری، سعی کن
کز بهر ما هم گوشهٔ ابرو بجنباند مگر
دشمن که دورت میکند، تا من فرومانم به غم
روزی به درد بیدلی او هم فرو ماند مگر
روزی که بیرون آوریم از قید مهرت پای دل
دلهای ما را محنتی دیگر نترساند مگر
دل را خبر کن ز آمدن، روزی که آیی، تا منت
چون زر بریزم در قدم، او جان برافشاند مگر
لعلت چو در باز آمدن بر درد ما واقف شود
دیگر به داغ هجر خود ما را نرنجاند مگر
ای اوحدی، گر خاک شد زین غم تنت، صبری، که او
از گرد ره چون در رسید این گرد بنشاند مگر
از چشم او شد فتنهها بیدار و در ایام ما
هم چشم او این فتنه را دیگر بخواباند مگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و درد ناشی از جدایی و عشق میپردازد. شاعر با نگاهی به حال خود و دیگران، از معشوقی یاد میکند که در غیابش، زندگی سخت و پر از ناراحتی شده است. او نگران است که این جدایی چه زمانی به پایان خواهد رسید و به یاد میآورد لحظات وداع را که پر از اشک و درد بوده است. همچنین، در بیان احساسش، به این موضوع اشاره میکند که اگر معشوق به او توجه کند و دوباره برگردد، شادی و آرامش به زندگیاش بازخواهد گشت. شاعر در نهایت به قدرت عشق و امید و انتظار برای بازگشت محبوب اشاره دارد و از این امیدها دل قوی میکند.