غزل شمارهٔ ۳۹۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
همه عالم پرست ازین منظور
همه آفاق را گرفت این نور
حاصل شهر عاشقان سریست
گرد بر گرد آن هزاران سور
گر چه پر آفتاب گشت این شهر
زان میان نیست جز یکی مشهور
گنج در پیش چشم و ما مفلس
دوست بر دستگاه و ما مهجور
اصل این کل و جز و یک کلمه است
خواه تورات خوان و خواه زبور
هر کس از جانبیش میجویند
مصطفی از حری، کلیم از طور
اوحدی، رخ درو کن و بگذار
آرزوی بهشت و حور و قصور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و محبت در عالم هستی میپردازد. شاعر اشاره میکند که همه موجودات به محبت و نور عشق خداوند گواهی میدهند و این نور در تمام نقاط جهان پراکنده شده است. شهر عاشقان، که نمادی از محفل عشق است، به رغم پر از آفتاب بودن، تنها یک حقیقت و یک نام مشهور دارد. در اینجا گنجهایی در دسترس هستند، اما بسیاری از انسانها احساس فقر و جدایی از محبوب را دارند. شاعر اشاره میکند که اصل همه اینها یک کلمه است که در متون مقدس نیز آمده است. هر کس به نحوی جستجو میکند؛ برخی به دنبال آگاهی و حقیقت هستند و برخی دیگر به دنبال مادیات و نعمات بهشتی. در نهایت، شاعر از اُحدی دعوت میکند که به ازای آرزوهای دنیوی، عشق واقعی را در نظر بگیرد.