نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

کاکل کافرانه بین، زیور گوش او نگر

و آن مغلی مغول‌ها بر سر و دوش او نگر

رنگ قمر کجا بری؟ روی چو ماه او ببین

تنگ شکر چه می‌کنی؟ لعل خموش او نگر

شیوه‌کنان چو بگذرد بر سر اسب گوی‌زن

تندی مرکبش ببین، گرمی و جوش او نگر

در عجبی ز حیرتم، در رخ چون نگار او؟

حیرت من چه می‌کنی؟ بردن هوش او نگر

گر به رخش نگه کنم، بهر نگاه کردنی

زهر مریز بر دلم، چشمهٔ نوش او نگر

مست شبانه بامداد، آمد و کرد قتل ما

فتنهٔ روز ما ببین، مستی دوش او نگر

ای که به وقت تاختن غارت او ندیده‌ای

حجرهٔ اوحدی ببین، خانه فروش او نگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت شخصیتی خاص است. شاعر به زیبایی‌های ظاهری و باطنی او اشاره می‌کند و حیرت و شگفتی خود را از دیدن او بیان می‌کند. او به ویژگی‌های خاص این شخص مثل کاکل و رنگ پوستش می‌پردازد و می‌گوید که هنگام عبور از کنار او، چقدر دل‌انگیز و جذاب است. همچنین، شاعر از احساساتی مانند عشق و جنون ناشی از دیدن این فرد حرف می‌زند و به تأثیر عمیق او بر دل و روح خود اشاره می‌کند. در انتها، به غارت و فتنه‌ای که این زیبایی در دلش ایجاد کرده، اشاره می‌کند.