غزل شمارهٔ ۳۹۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور
آمد شتر به منزل لیلی، مکن عبور
اینست خارها که ازو چیدهایم گل
وین جای خیمها که درو دیدهایم حور
این لحظه آتشست به جایی که بود آب
و امروز ماتمست به جایی که بود سور
آن شب چه شد؟ که بیرخ لیلی نبود حی
و آن روز کو؟ که موقف دیدار بود طور
خون جگر بریخت دل من به یاد دوست
ای چشم اشکبار، چرایی چنین صبور؟
زین پیش بود نفرتم از دور از زمان
دردم چنان گداخت که هستم ز خود نفور
جز دستبوس دوست نباشد مراد من
روزی که سر ز خاک بر آرم به نفخ صور
ای اوحدی، چو روی کنی در نماز تو
بی روی او مکن، که نمازیست بیحضور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، نالهای است از دل عاشقانی که دوری محبوبشان، آنها را به درد و رنج میکشاند. شاعر به ساربان میگوید که چرا از کنار خانه لیلی عبور میکند، جایی که گلها را از خارها چیدهاند و یادآور لحظات خوشی است. او به یاد شبهایی میافتد که بدون چهره لیلی، چیزی از زندگی نمانده و از آتش و ماتم روزگار سخن میگوید. شاعر با قلبی آکنده از غم به یاد دوست، اشک میریزد و میگوید که تنها آرزویش دیدار دوست است و حتی در نماز جز در حضور او نمیتواند روحش را آرام کند. در نهایت، دانسته میشود که عشق واقعی، در غیاب محبوب معنایی ندارد.