غزل شمارهٔ ۴۰۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باد بهار میدمد و من ز یار دور
با غم نشسته دایم و از غمگسار دور
آنرا که در کنار به خون پروریدهایم
خون در کنار دارم و او از کنار دور
کارم ز دست رفت، چه معنی که دوستان
یادم نمیکنند بر آن نگار دور
دیدی تو کارمن چو نگار، این زمان ببین
رویم به خون نگار وز دستم نگار دور
ای باد صبح، اگر بر منظور ما رسی
آن بینظیر گو: نظر از ما مدار دور
صد بار جور کردی و تندی نمود، لیک
چندین نگشتهای به جفا هیچ بار دور
ای اوحدی، برو تو، که عهد وفای دوست
بازم نمیهلد که :شوم زین دیار دور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از دوری یار و غم و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید. او احساس تنهایی و فاصلهی عاطفی را با معشوقش مطرح کرده و به بادی که بهار را میآورد اشاره میکند، و در عین حال خود را در غم و دوری مییابد. شاعر از تغییرات حال خود و اینکه دوستانش او را فراموش کردهاند، گلهمند است. او از باد بهاری میخواهد که پیامی به یارش بفرستد و بیان میکند که از شدت غم و دوری، حالش به شدت خراب است. در نهایت، به عدم وفای دوست و دلتنگی خود اشاره میکند.