نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز

به تمنای تو افتاده‌ام، ای شمع طراز

آمدم تا به در خانه سلامت گویم

به ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز؟

گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارند

نفسی نیز به احوال غریبان پرداز

آز بسیار به دیدار تو دارد دل ما

تا بر ما ننشینی ننشیند آن آز

نازنینا، رخ خوبت به دعا خواسته‌ام

می‌نمای آن رخ آراسته و می‌کن ناز

سر مپیچان، که به رخسار تو داریم امید

رخ مپوشان، که به دیدار تو داریم نیاز

در نماز همه گر زانکه حضوری شرطست

بی‌حضور تو نشاید که گزارند نماز

مشکل اینست که: هر موی تو در دست دلیست

ورنه چون موی تو این کار نمی‌گشت دراز

راز شبهات بکس چون بتوان گفت؟ که ما

روزها شد که بخود نیز نگفتیم این راز

من خود از دام تو دل را برهانم روزی

گر تو در دام من افتی نرهانندت باز

مردمان گر چه درین شهر فراوان داری

اوحدی را به خداوندی خود هم بنواز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از احساس ناامیدی و غربت خود به شدت ابراز تأسف می‌کند. او به محبوب خود، که مانند شمعی در دلش می‌تابد، می‌گوید که به دنبال او آمده و از او می‌خواهد که نظرش را به حال غریبان عطف کند. دل شاعر در پی دیدار محبوبش می‌تپد و از او خواسته تا با زیبایی‌اش او را نوازش کند. او به محبوب می‌گوید که نباید روی خود را بپوشاند زیرا او به دیدارش نیاز دارد. شاعر تأکید می‌کند که بدون حضور محبوب، هیچ نماز و عبادتی معنا ندارد و با ابراز عشق و دلتنگی، از محبوب می‌خواهد که به او توجه کند. در نهایت، او تنها می‌خواهد که محبوبش به او توجه کند و در دلش را بر روی او بگشاید.