نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز

و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز

بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو

وآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز

عالم ز ماجرای دل ریش من پرست

با هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز

ای دل، منال در قدم اول از گزند

از راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا هنوز

ما را خدای در ازل از مهر او سرشت

ناکرده هیچ نسبت حسی بما هنوز

هر شب وصال او به دعا خواهم از خدا

دردا! که مستجاب نگشت این دعا هنوز

او گر قفا زنان ز در خود براندم

چشمم به راه باشد و رو از قفا هنوز

روزی نسیم بر سر زلفش گذار کرد

زان روز بوی غالیه دارد صبا هنوز

یک ذره مهر او به دل آسمان رسید

چون ذره رقص می‌کند اندر هوا هنوز

چشمم بر آستان در او شبی گریست

خون می‌دمد ز خاک در آن سرا هنوز

ای اوحدی، تو حال دل من ز من مپرس

کان دل برفت و باز نیامد بجا هنوز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر درباره عشق و نرسیدن به محبوب می‌پردازد. شاعر از دردهای دل خود می‌گوید که هنوز درمان نشده‌اند و به بیگانه شدن از دیگران به خاطر عشق می‌پردازد. او می‌بیند که ماجرای عشقش در دل دیگران شناخته شده، اما خود هنوز به کسی نگفته است. در ادامه، شاعر به انتظار و آرزوی وصال محبوبش اشاره می‌کند، اما می‌گوید دعاهایش مستجاب نشده و در حسرت آن عشق است. همچنین، او به زیبایی محبوب و بوی خوش او که از نسیم می‌آید اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید دلش برای محبوبش مشتاق است، اما ناپدید شده و باز نمی‌گردد. شاعر از اوحدی می‌خواهد که حال دلش را نپرسد چون دل دیگر برایش برنگشته است.