نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر چه گویم من، ای دبیر، امروز

نه به هوشم، ز من مگیر امروز

قلم نیستی به من در کش

که گرفتارم و اسیر امروز

سالها در کمین نشستم تا

در کمانم کشد چو تیر امروز

رو بشارت زنان، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

پرده بر من مدر، که نتوان دوخت

نظر از یار بی‌نظیر امروز

میل یار قدیم دارد دل

تن ازین غصه، گو: بمیر امروز

اوحدی، جز حدیث دوست مگوی

که جزو نیست در ضمیر امروز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دبیر می‌خواهد که امروز به خاطر حرف‌هایش از او نرنجد و بپذیرد که او در شرایط دشواری گرفتار است. او سال‌ها منتظر بوده تا فرصتی مناسب برای بیان احساساتش پیدا کند. شاعر به زنان بشارت می‌دهد که یکی از آنان با امیر همراه شده است و از دبیر می‌خواهد که پرده بر واقعیت‌های عاطفی‌اش نگذارد. او دلش به یاد یار قدیمش غمگین است و به نوعی با غم و اندوه خود دست و پنجه نرم می‌کند. در نهایت، شاعر متذکر می‌شود که تنها موضوعی که باید به آن بپردازد، عشق دوستانه‌اش است و از چیستی موجودات دیگر در درونش سخنی نمی‌گوید.