غزل شمارهٔ ۴۳۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکش
کنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش
بر آستانهٔ معشوق اگر دهندت بار
طواف خانه کن و زحمت حجاز مکش
ز ناز کردن او ناله چیست؟ شرمت باد
ترا که گفت: کزو کام جوی و ناز مکش؟
نسیم باد، بده بوی آن نگار و دگر
مرا در آتش اندوه در گداز مکش
ز من به حلقهٔ آن قبلهٔ طراز بگوی
که: بیش بر رخم از خون دل تراز مکش
چو بوسه نمیدهی رخ به عاشقان منمای
چو دانه نیست درین عرصه دام باز مکش
ازین سپس که ببینم بخواهمش گفتن
که: پرده بر رخت، ای یار دلنواز مکش
کشیدم آن سر زلف دراز را روزی
به طیره گفت که: اوحدی، دراز مکش
گرت خزینهٔ محمود نیست درست طمع
دلیر در شکن طرهٔ ایاز مکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این قطعه شاعر به دوست و معشوق خود خطاب میکند و از او میخواهد که به عشق و وابستگیاش ادامه دهد. او به معشوق یادآوری میکند که از نماز و اعمال عبادی فاصله نگیرد و به جای آن به دور معشوق بچرخد. شاعر از ناز و دلربایی معشوق انتقاد میکند و از او میخواهد که در وجود عاشقش ناز نکند و او را به آتش عشق دچار نکند. او به فراوانی عشق و دلباختگی خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که نسبت به او بیتفاوت نباشد. در نهایت، اشارهای به دشواریهای عشق و نداشتن مایهای از کار عشق میکند و به جستجوی عاطفی و احساسی در روابط خود ادامه میدهد.