نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با یار بی‌وفا نتوان گفت حال خویش

آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش

من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟

زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش

آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش

ما را نبود بخت و گرفتیم فال خویش

ای دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟

دیدی که: چون شکسته شدی از سؤال خویش؟

ای بی‌وفا، ز عشق منت گر خبر شود

دانم که شرمسار شوی از فعال خویش

چندان مرو، که من به تامل ز راه فکر

نقش تو استوار کنم در خیال خویش

جد ترا، اگر ز جمالت خبر شود

ای بس درودها که فرستد به آل خویش!

ما را به خویش خوان و بر خویش بارده

باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش

ای اوحدی، مقیم سر کوی یار باش

گر در سرای دوست نیابی مجال خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل بیانگر احساسات عمیق و دردناک شاعر نسبت به یار بی‌وفا است. شاعر از ناتوانی در بیان حال خویش می‌گوید و بر این باور است که بهتر است سکوت کند. او به عدم توانایی در درک وضعیت خود و سرنوشت محتومش اشاره دارد و می‌فهمد که بخت خوبی ندارد. شاعر به دل خود هشدار می‌دهد که به امید لب معشوق نباشد و از شکست خود نصیحت می‌کند. او همچنین از یار بی‌وفا می‌خواهد که اگر از عشق او آگاه شود، شرمنده‌اش شود. در نهایت، شاعر به یادآوری از جمال یار و تبادل سلام‌ و درودها اشاره می‌کند و از خود و دیگران می‌خواهد که در عشق و محبت با یکدیگر باشند. او توصیه می‌کند که ماندن در کنار یار بهترین گزینه است حتی اگر در سرای دوست به سختی روزگار بگذرانیم.