غزل شمارهٔ ۴۴۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش
صدبار گفتهام دل خود را بدین هوس:
کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش
وقتی علاج مردم بیمار کردمی
اکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش
باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنی
تا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟
پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگر
بر دست قاصدی بفرستم دعای خویش
گو: بوسهای بده، لبت ار میکشد مرا
باری گرفته باشم ازو خون بهای خویش
ای اوحدی، چو همت او بر هلاک تست
شرط آن بود که سعی کنی در فنای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از یک مرد است که از حالتی درونی و سردرگم صحبت میکند. او به عشقش میبالد و از خود و دلی که به خاطر همین عشق آسیب دیده، انتقاد میکند. او به این نتیجه میرسد که با وجود تلاش برای کمک به دیگران و درمان آنها، اکنون خودش به مشکلات روحی دچار شده است. شاعر به سرزنش خود میپردازد به خاطر این که تا به حال نتوانسته در جایگاه واقعی خود قرار بگیرد و احساس میکند که نیازی به بیان احساساتش ندارد و باید آنها را از طریق ارسال دعایی به معشوقش منتقل کند. او همچنین اشاره میکند که اگرچه ممکن است کشیده شود اما باید به خاطر عشقش تحمل کند. در انتها، به نکتهای اشاره میکند که برای رسیدن به عشق واقعی، باید خود را فراموش کند.