غزل شمارهٔ ۴۴۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
ای بس که بیخبر بدوی در قفای خویش
ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد
دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش
منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین
تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش
معذور دار، اگر قمرت گفتهام، که من
مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش
ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا
بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش
یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم
وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش
چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو
ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و تمنای وصال است. شاعر در آن به زیباییهای محبوبش اشاره میکند و از بیخبری و نادانی خود در برابر جمال او سخن میگوید. او از محبوب میخواهد که در آینهٔ دلش ننگرد و خود را مبتلا به عشق نکند. شاعر با اشاره به داستان عشق و مستی، از محبوب خواسته که او را به یاد آورد و بیگانگی را از رابطهشان دور کند. در پایان، شاعر به حالت گدایی و نیازش به محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که نگاهی به گدای عشقش داشته باشد. شعر به زیبایی احوالات عاشق و ارتباط عمیق او با محبوبش را به تصویر میکشد.