غزل شمارهٔ ۴۵۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
من نخواهم برد جان از دست دل
ای مسلمانان، فغان از دست دل
سینه میسوزد نهان از جور چشم
دیده میگرید روان از دست دل
ای رفیقان، چون ننالم؟وانگهی
بر تنم باری چنان از دست دل
هر که از دستان دل غافل شود
زود گردد داستان از دست دل
جاودانی دیدهای باید مرا
تا بگریم جاودان از دست دل
جانم اندر تاب و دل در تب فتاد
این ز دست چشم و آن از دست دل
گفته بودم: پای در دامن کشم
وین حکایت کی توان؟ از دست دل
قوت پایی ندارد اوحدی
تا نهد سر در جهان از دست دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که دلش به او تحمیل میکند، سخن میگوید. او به مسلمانان هشدار میدهد که از مشکلات دل غافل نشوند و از سوز سینه و گریان بودن چشمش خبر میدهد. شاعر به رفقای خود میگوید که چطور میتواند در برابر این احساسات عمیق سکوت کند و به تأثیرات منفی غفلت از دل اشاره میکند. او به جاودانی نیاز دارد تا بتواند از درد و رنج خود بگوید. در نهایت، شاعر ابراز میکند که جریان زندگی را نمیتواند از دست دل رها کند، چرا که این احساسات در وجود او عمیقاً ریشه دواندهاند.