غزل شمارهٔ ۴۷۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من درین شهر پای بند توام
عاشق قامت بلند توام
مردهٔ آن دهان چون پسته
کشتهٔ آن لب چو قند توام
میدوانی و میکشی زارم
چون بدیدی که در کمند توام
ای هلاک دلم پسندیده
دولتی باشد از پسند توام
گذری میکن، ار طبیب منی
آتشی مینه، ار سپند توام
گو: رفیقان سفر کنند که من
نتوانم، که پای بند توام
ز اوحدی باز پرس حال، که من
تا چه غایت نیازمند توام؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر در شهر به خود را در قید و بند معشوق میبیند و به زیباییهای او، همچون قامت بلند و لبهای شیرینش، اشاره میکند. او از درد جدایی رنج میبرد و از طرف دیگر، نیاز شدیدش به عشق و توجه معشوق را ابراز میکند. شاعر به سرمایی و آتش درون خود اشاره کرده و به معشوق میگوید که اگر میخواهد، میتواند او را درمان کند؛ در غیر این صورت، او نمیتواند از این عشق فاصله بگیرد. در نهایت، وی از دوستانش میخواهد که بروند زیرا او نمیتواند دوری از معشوق را تحمل کند.