غزل شمارهٔ ۴۸۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم
رستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم
آن نفس بهیهمی، که گرفتار علف بود
او را چو خران سر به چرا کردم و رفتم
کام همگان محنت و ناکامی من بود
کم گفتم و آن کام فدا کردم و رفتم
هر فرض که از من به همه عمر قضا شد
در یک رکعت جمله قضا کردم و رفتم
هر قرض که در گردن من بود ز غیری
از خون دل و دیده ادا کردم و رفتم
روی همگان چونکه به محراب ریا بود
من پشت برین روی و ریا کردم و رفتم
پای دلم از هر هوسی سلسلهای داشت
از پای دل آن سلسله وا کردم و ر فتم
تن را به نم چشم فرو شستم و شد پاک
دل را به غم عشق دوا کردم و رفتم
دیدم که: دل اوحدی این جا به گرو بود
او را به دل خویش رها کردم و رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از فرار از دنیا و رنجها و دنیاخواهی (بد و نیک) سخن میگوید. او نشان میدهد که از خود و مفاسد آن جدا شده و به خداوند روی آورده است. شاعر بیان میکند که چگونه نفس خود را که اسیر دنیا و خواستههای زودگذر بود، آزاد کرده و از ناراحتیها و ناکامیها گذر کرده است. او در این مسیر، همه بدهیها و قضاهای عمر خود را به یک رکعت و دعا کرده و از هر گونه ظاهرفریبی دوری جسته است. شاعر همچنین به پاک کردن تن و دل خود از آلودگیها اشاره میکند و در نهایت، نشان میدهد که دل دیگری را که به گرو داشت، رها کرده و به سوی عشق حقیقی حرکت کرده است.