غزل شمارهٔ ۵۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نوبهارست و دل پر هوس و بادهٔ ناب
حبذا روی نگار و لب کشت و سر آب
صبح برخیز و بر گل به صبوحی بنشین
چون به آواز خوش مرغ درآیی از خواب
عیش نیکوست کسی را که تواند کردن
ای توانای خردمند، چه داری؟ دریاب
اگر آن زلف تو در بردن عقل از همه روی
وی لب تو در غارت دین از همه باب
کافران روی به محراب نکردند، ولی
بکنند ار خم ابروی تو باشد محراب
اوحدی پیش تو صد نامه فرستاد از شوق
که نه آثار وفا دید و نه ایثار جواب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شادی، عشق و زیباییهای زندگی است. شاعر به بهار و جوانی اشاره میکند و از زیباییهای محبوبش ستایش میکند. او مردم را به لذت بردن از زندگی و خوشیها دعوت میکند و از لذت صبح و باده به عنوان نماد خوشبختی یاد میکند. در عین حال، شاعر ابراز میکند که عشق و زیبایی میتواند عقل را تحت تأثیر قرار دهد. او همچنین به ناامیدی و بی وفایی اشاره کرده و بیان میکند که عشق واقعی نمیتواند خود را در برابر زیباييها نادیده بگیرد. در نهایت، شاعر از قطع ارتباط و بیپاسخی عشق خود ابراز ناراحتی میکند.