غزل شمارهٔ ۵۱۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم
هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوست
که به پایان رسد، ار عمر به پایان آرم
خار در پای چو از دست غمت رفت مرا
گل به دستم ده و از پای درآور خارم
بر دلم بار گران شد چو ز من دور شدی
بار ده پیش خود و دور کن از دل بارم
تا بدان روز تو گویی: اجلم بگذارد
که تو در گردنم آویزی و من بگذارم؟
ز آتش سینهٔ ریشم خبرت شد گویی
که چو خاک از بر خود دور فگندی خوارم
اوحدی گر گنهی کرد، چو پایت برسید
دست گیرش تو، که من بر سر استغفارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عمیق عشق و درد فراق میپردازد. شاعر از داغ محبت و غم دوری معشوق میگوید و بیان میکند که این درد هرگز تمام نخواهد شد. او از معشوقش میخواهد که بار غم را از دلش دور کند و به او آرامش ببخشد. شاعر همچنین در برابر سختیها و غمهای زندگی، به استغفار و جبران اشتباهات اشاره میکند. در نهایت، حس انتظاری را بیان میکند که امیدوار است معشوق روزی دوباره به او بازگردد.