غزل شمارهٔ ۵۲۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز داغ و درد تو بر جان و دل نشان دارم
خیال روی تو در چشم در فشان دارم
تو آب دیدهٔ پیدا بهل، که پوشیده
ز سوز مهر تو آتش در استخوان دارم
بپرس ز ابرو و مژگان خویش قصهٔ من
که این جراحت از آن تیر و آن کمان دارم
شدم چو خاک زمین خوار و روی آنم نیست
که از جفای تو دستی بر آسمان دارم
چنان مکن که به زنار در حساب آید
همین کمر که ز بهر تو در میان دارم
مرا به عشق تو چون آب در گذشت از سر
چه غم ز سرزنش هر که در جهان دارم؟
باو حدیث به یک بوسه اعتماد ار نیست
بمن فروش، که هم سیم و هم ضمان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و درد و رنج ناشی از جدایی از معشوق است. شاعر از داغ و دردی که در دل و جانش دارد سخن میگوید و تصویر زیبایی از چهره معشوق در ذهنش نقش بسته است. او به شدت تحت تأثیر عشق و سوز و گدازهای ناشی از آن است، بهطوری که میگوید در استخوانش آتش عشق او شعلهور است. شاعر از معشوق میخواهد تا قصهاش را از ابرو و مژگان خود بپرسد، چون جراحتی که دارد ناشی از تیر و کمان عشق اوست. او احساس میکند که به اندازه خاک زمین خوار شده و امیدی به آسمان ندارد، زیرا از جفای معشوق رنج میکشد. شاعر همچنین اشاره میکند که عشقش آنقدر عمیق است که به راحتی از سرش میگذرد و نگران سرزنش دیگران نیست. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او اعتماد کند و حتی اگر بوسهای به او دهد، ارزش آن را درک کند.