غزل شمارهٔ ۵۷۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیم
ور زانکه نگه داری، روزیت به کار آیم
ای پردهٔ عار خود و ندر دم مار خود
تا غرهٔ خود باشی، مشنو که به کار آیم
من دولت بیدارم، کز بهر سحر خیزان
در ظلمت شب پویم، با نور نهار آیم
روزم نتوان دیدن، زیرا که به گردیدن
با چتر و علم باشم؛ با گرد و غبار آیم
سلطان جمالم من، فرخنده هلالم من
آگاه به بالم من، ناگاه به بار آیم
گر جامه دراندازی وز جسم برون تازی
در جسم تو جان گردم، در پود تو تار آیم
در منظر خوبان تو آن روز تماشا کن
کز منظرهٔ ایشان بر برج حصار آیم
سر جملهٔ اعدادم، نه زایم و نه زادم
هر جا که کنی یادم، در صدر شمار آیم
گه نام و لقب جویم، تا در بن چاه افتم
گه کنیت خود گویم، تا بر سر دار آیم
رازم بندانی تو، ضبطم نتوانی تو
روزیم یکی بینی، یک روز هزار آیم
نی چونم و نی چندم، هم زهرم و هم قندم
گاه از لب گل خندم، گه بر سر خار آیم
گاه از پی یک رنگی، با مطرب و با چنگی
اسلام بر افگنده، در شهر تتار آیم
اینست قرار من: کز غیر نماند کس
چون غیر فنا گردد، آنگه به قرار آیم
با جمله درین آبم، خفتند و نه در خوابم
تا غرقه شوند اینها، پس من به کنار آیم
ز آهاد بپرهیزم، در اوحدی آویزم
خود مشغله انگیزم، خود مشعلهدار آیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی ارتباط عاشقانه و روحانی سخن میگوید. شاعر از عشق و دوستی با معشوق صحبت میکند و بیان میکند که اگر معشوق با او همراه شود، او نیز در همه حال همراه خواهد بود. او به زیباییهای معشوق و تأثیر آنها در زندگیاش اشاره میکند و درمییابد که وجود معشوق او را به سوی روشنایی و زندگی بهتر هدایت میکند. ضمن اینکه تأکید میکند که او به هر شکلی میتواند به معشوق نزدیک شود، حتی اگر در ظاهری متفاوت باشد. شاعر در پایان خود را عمیقاً متصل به دیگران میداند و از تنهایی و جدا شدن از جمع برحذر است. عشق و تحول در زندگی انسانی موضوعات اصلی این شعر هستند.