نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دلها بربودند و برفتند سواران

ما پای به گل در شده زین اشک چو باران

او رفت، که روزی دو سه را باز پس آید

ما دیده به راه و همه شب روز شماران

بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد

با شاه بگویید که: کشتند سواران

اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریا

ای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران

این حال، که ما را بجز او یار دگر نیست

حالیست که مشکل بتوان گفت به یاران

ما را به بهار و سمن و لاله چه خوانی؟

دریاب کزین لاله چه روید به بهاران؟

آهن که چه دید از غم آن چهره بگویید

تا آینه پیشش نزنند آینه داران

گر دوست دوایی ننهد بر دل مجروح

مرهم ز که جوید جگر سینه‌فگاران؟

صد قصه نبشت اوحدی از دست غم او

وین غصه یکی بود که گفتم ز هزاران

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و اندوهی که از جدایی معشوق احساس می‌کند سخن می‌گوید. سوارانی که دل‌ها را ربوده و رفته‌اند، در دل او نگرانی و انتظار را به وجود آورده‌اند. شاعر امید دارد که معشوق به زودی برگردد و در این میان، غم و درد جدایی را با اشک‌هایش زندگی می‌کند. او به تصویر زیبایی از بهار و گل‌ها اشاره می‌کند، اما می‌داند که در دل او فقط غم وجود دارد و هیچ چیز نمی‌تواند تسکین‌دهنده‌ی دردش باشد. شاعر در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که غصه‌اش تنها یک داستان نیست، بلکه پیشینه‌ای از رنج و درد عاشقانه است که در دلش جای دارد.