غزل شمارهٔ ۶۲۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
از تو مرا تا به کی بیسر و سامان شدن؟
در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟
هر نفسم خون دل ریزی و گویی: مگوی
واقعهای مشکلست: دیدن و نادان شدن
من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدی
مصلحت من نبود در پی درمان شدن
زلف تو در بند آن هست که: شادم کند
گر نزند روی تو رای پشیمان شدن
روی ترا عادتست، زلف ترا قاعده
دل بربودن ز من هر دم و پنهان شدن
هر چه تو خواهی بکن، زانکه نه کار منست
با چو تو مسکین کشی دست و گریبان شدن
خلق به دیر و به زود راه به پایان برند
رای ترا هیچ نیست راه به پایان شدن
بر دل ویران من طعنه زدن تا به چند؟
بین که: چه گنجی دروست با همه ویران شدن
کار تو پیمان شکن نیست به جز سرکشی
کار دل اوحدی بر سر پیمان شدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و دلتنگی خود برای معشوقه صحبت میکند. او از حس بیسر و سامانی و پریشانی در جستجوی وصال معشوق شکایت میکند و میگوید هر لحظه که میگذرد، بر درد دلش افزوده میشود. شاعر به درمان عشق و دشواریهای آن اشاره میکند و میگوید نتوانسته در پی درمان دل خود موفق شود. او به زلف معشوق نگاهی میکند که او را شاد میکند، ولی میترسد که پشیمانی به سراغش بیاید. شاعر میگوید که عادت روی معشوق دلهرهآور است و دائما دلش را میدزدد. همچنین به سرنوشت ناپایدار انسانها و بیمعنی بودن تلاش برای فهمیدن نیت معشوق اشاره میکند. در نهایت، شاعر به سرکشی و پیمانشکنی معشوق و خود ویرانی دلش اشاره میکند.