غزل شمارهٔ ۶۳۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن
جان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن
از دل برون کن کینه را، صافی کن از ما سینه را
آن عادت پیشینه را، پیش آر و پیمان تازه کن
این درد پنهانم ببین، وین محنت جانم ببین
این چشم گریانم ببین و آن روی خندان تازه کن
تا زلف مشکین خم زدی، آفاق را برهم زدی
چون در حریفی دم زدی، رخ با حریفان تازه کن
ای یار نافرمان من وی در کمین جان من
ای دیدنت درمان من، دردم به درمان تازه کن
با گوی و چوگان،ای پسر، روزی به میدان برگذر
هم آب گل رویان ببر، هم خاک میدان تازه کن
چون اوحدی زان تو شد، محکوم فرمان تو شد
رخ را، چو مهمان تو شد، در روی مهمان تازه کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجدید دوستی و روابط عاطفی است. شاعر از معشوق خود درخواست میکند که با پایان دادن به کینهها و ناراحتیها، دوستی و پیمانی جدید برقرار کنند. او به درد و رنجی که در دل دارد اشاره میکند و بر اهمیت خنده و شادی در زندگی تأکید میورزد. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر او بر زندگیاش اشاره میکند و خواستار یک رابطه تازه و شاداب است. در نهایت، به یادآوری لحظات خوشی که با معشوق داشته، میپردازد و از او میخواهد که مجدداً این لحظات را زنده کند.