غزل شمارهٔ ۶۷۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ای مدد تیره شب از موی تو
روز مرا روشنی از روی تو
بر سر آنم که: شوم یک سحر
خاک نسیمی که دهد بوی تو
خاک شوم، تا مگر آرد مرا
باد محبت به سر کوی تو
باز به گوش تو رساند مگر
قصهٔ ما حاجب ابروی تو
برمکن از من به جفا دل، که من
برنکنم خیمه ز پهلوی تو
قیمت وصل تو که داند که: چیست؟
هر دو جهان مینه و یک موی تو
زلف تو در حلق دل اوحدیست
چون نکشد خاطر او سوی تو؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شبتیره و موی معشوقش کمک میطلبد تا روزش روشن شود. او در آرزوی صبحگاهی است که بوی معشوق را به همراه داشته باشد و امیدوار است که باد محبت او را به کوی معشوق برساند. شاعر میگوید که نمیتواند دل را از معشوق جدا کند و نمیخواهد از او دور شود. در نهایت، او به ارزش بالای وصال معشوق اشاره میکند و میگوید که عشق او بسیار قیمتیتر از هر چیز دیگری است.