غزل شمارهٔ ۶۹۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجایی؟ ای ز رخت آب ارغوان رفته
مرا به عشق تو آوازه در جهان رفته
به خون دیده ترا کردهام به دست، ولی
ز دست من سر زلف تو رایگان رفته
همیشه قد تو با سرکشی قرین بوده
مدام زلف تو با فتنه هم عنان رفته
گل از شکایت آن جورها که روی تو کرد
هزار بار بنزدیکت باغبان رفته
ز دست زلف سیاه تو تا توان خواری
بدین شکستهٔ مسکین ناتوان رفته
به آب دیده بگریم ز هجرت آن روزی
که مرده باشم و خاک در استخوان رفته
چگونه راز دل اوحدی توان پوشید؟
حدیثش از دهن و تیرش از کمان رفته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دلتنگیهایش در مورد معشوق میپردازد. او از دوری و جدایی معشوقش ابراز نارضایتی میکند و بیان میکند که چگونه عشقش به او در جهان طنینانداز شده است. شاعر به زخمهای دل و اشکهایی که به خاطر این جدایی ریخته شده نیز اشاره میکند و از خاطرات و زیباییهای معشوق میگوید. در نهایت، او به سختی تحمل این هجران و رازهای دلش اشاره میکند، و اعتراضی از غم ناشی از جدایی و فراق را در دل دارد.