غزل شمارهٔ ۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانم
جماعتی که تحمل نمیکنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی
درین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟
کسی که روی تو بیند به از خزینهٔ دارا
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:
بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشد
چو درد دوست بیامد چه میکنیم دوا را؟
صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبوران
سخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از جذابیتهای او سخن میگوید. او نمیتواند به راحتی از معشوق دور شود و به بیخبری دوستان قدیمی اشاره میکند که نمیدانند چگونه با جدایی کنار بیایند. در اینجا، شاعر میگوید که دیدن چهره معشوق برای او از ثروت و جاه نیز مهمتر است. او به توصیف عشق و چالشهای آن میپردازد و بیان میکند که درد دل عاشق درمانپذیر نیست. نهایتاً، او صبر را توصیه میکند و تأکید میکند که در این غم، تنها صبوری کمککننده است.